تبليغاتX



سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ... آوای خوش هزار تقدیم تو باد...گویند که لحظه ایست روییدن عشق ...آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·

 

پرنده ی  باور من

از ژرفای دلم , پرنده ای برآمد و در آسمان پر گشود . هر چه در فضا پيش ميرفت , بزرگتر به نظر می رسيد . ابتدا همچون گنجشکی بود , سپس به اندازه ی باز و پس از آن همانند عقابی شد و سر انجام , همچون ابر بزرگ بهاری , آسمان زينت يافته به ستارگان را پوشاند .
آری , از ژرفای دلم پر کشيد , در فضا به پرواز در آمد و هر چه بيشتر پر می کشيد , بزرگتر می شد ؛ با اين همه , هنوز در ژرفای سينه ام ساکن بود .
و تو , ای باور من ! ای شناخت توانا و فرازمند من ! چگونه به بلندای تو توانم رسيد و همراه با تو , خويشتن والای انسان را که بر پهنه ی آسمان نقش بسته , توانم ديد ؟
چگونه دريای نهفته در ژرفای جانم را به مه غليظی مبدّل کنم و همراه با تو , در فضای بيکران پر گشايم ؟
آيا زندانی در بند تاريکی معبد , گنبد زرّين معبد را تواند ديد ؟
آری , ای باور شکيبای من ! هين منم که در تاريکی های اين زندان تنگ , در بند زنجير های آهنين گرفتار آمده ام . ديوارهايی از گوشت و استخوان , ميان من و تو فاصله افکنده اند و مرا يارای پر گشودن در جهان بيکران نيست , حال آنکه تو چون پرنده ای از دلم پر می کشی و در فضای بيکران پرواز می کنی , و همچنان در ژرفای دل دردمند من , ساکنی ؛ و من از اين وضع خرسند و را ضی ام .
(ديوانه و پيشتاز , جبران خليل جبران)

 

 

 

یک اتاق ،اندکی نور،سکوت
من خدایی دارم که همین نزدیکی است ...
در امتداد لحظه هایم،هر روز
در سایه هایی قرمز شناور می شوم
می خندم به عشق فنا شده ی زمینی مان...قاه قاه
معنی ِ اشک ...کبودی،درد رامی دانم
بغض سنگین خاطره را، از نزدیک لمس کرده ام
من در این تاریکی،دور از همه...خدا را می خوانم
خدا را که صدا می زنم...همه ی ذره ها آرام می شود...
یک اتاق،اندکی نور،... من خدا را دارم

                              

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ شنبه 27 مرداد1386 و ساعت 5:36 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

 

 

 

پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال ....

پيوستي به آنچه ديگرتکرارش برايم رنج آور است...


 ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده ...رمقي اگر بود ...

تابي اگر مانده بود..نغمه اي اگردرعمق ناي خسته مانده بود ...تمام شد ...

 

همه چيزتمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد ولي گويي ديده را تاب ديدن نبود ... 

اما شنيدن تاب آورد...
ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ... نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم ...

حضورم کم رنگ مي شود و نبودن وجود را در برمي گيرد ... ديگر نه دستان را توان ...

 نه پاها را رمق ... نه چشمان را تاب ...

 

 نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت ...

ديگر نه آغازي است و نه پاياني ...

                        که اينجا پايان پايان است

                         

                                                                                                           

 

خدایا!

 

چه هدیه ای می توانم به درگاهت پیشکش کنم ؟

تمامی هستی و دارایی ام کافی نیست.

معشوق در قلبم می جوشد

و از چشمانم می بارد

حلقه گلی از اشک هایم برایت خواهم آورد

که هرقطره آن نجوا می کند:

((معبودم !

قلبم از عشق تو شکسته است.

دربی کران عشقت ، خود را از یاد می برم

و هیچ می شوم ،هیچ ...))

الهی شکر، الهی شکر

 

            

                                                                                                                                                                                              



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 6:53 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

 

پروردگار مهربان من؛ از دوزخ این بهشت رهاییم بخش !

 

 

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است، و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم

 

انداری سکوت گنگ و بی حاصل رنجزایِِ ِ گسترده ای.

 

 

در هراس دم میزنم، در بی قراری زندگی میکنم و بهشت تو برای من بیهود گیِ رنگینی

 

است.

 

این حوران زیبا و غلامان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند؛ اما

 

خود من بی پاسخ مانده ام.

 

 

هیچ کس، هیچ چیز در اینجا " به خود "هیچ  نیست.

 

 

"بودن من " بی مخاطب مانده است.

 

 

من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های  رنگا رنگت تنهایم.

 

 

تو قلب بیگانه را میشناسی ، که خود در سرزمین وجود، بیگانه بوده ای!

 

 

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم..."دردم درد بی کسی بود..."

 

 

                                                                                  /دکتر علی شریعتی/

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 5:59 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

                              

 

 

و شب مثل من تاريك است

و پر از هوس است

و تو هوس مقدسي

با تو بايد رفت

و در آن دور عريان شد

و در آن دور نزديك شد

چون تو پاكي،پس مرا پاك كن

و تو در رؤيايي

پس شب را رؤيايي كن

و دوباره ناز كن

و دوباره ناله كن

اين تمام منست

اين شبست

يك شب كه طلوع آدينست

و در آن پاك نهانست هويدا

تو ببين اين عريان

و ببين اين تمام سرّ منست اين شب

 

شعر بسيار زيبايي كه خوندين از دوست خوبم "آقاي حامد احمدي" بود ، از ايشون بخاطر اين شعر زيبا تشكر مي كنم.

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ جمعه 12 مرداد1386 و ساعت 12:29 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

سلام به دوستای خوبم...

پست قبلی رو که خوندین  دوست عزیزم آقای مهدی فهیمی راد زحمتش رو کشیدن و برام فرستادن از همین جا از ایشون به خاطر مطالب قشنگشون تشکر میکنم....



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 7:19 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 
عشق، ‌تنها آزادی در دنیاست، ‌زیرا چنان روح را تعالی می‌بخشد که قوانین بشری و
 پدیده‌های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی‌دهند

،‌محبوبم اشک‌هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته، ‌موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می‌دارد. اشک‌هایت را پاک کن و آرام بگیر، ‌زیرا ما با عشق میثاق بسته‌ایم و برای آن عشق است که رنج نداری، ‌تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می‌آوریم

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید

او پرنیان نوازش بال‌هایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پرپر زنان می‌چرخیدند، ‌و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد... عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا می‌کند... عشقی که زبان به سخن می‌گشاید،‌هنگامی که زبان زندگی فرو می‌ماند ... عشقی که همچون شعله‌ی کبود فانوس دریایی، ‌راه را نشان می‌دهد و با نوری که به چشم دیده نمی‌شود هدایت می‌کند

زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه. عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ... زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند

جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند
گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند
و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند
با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد

برای خاطر عشق به من بگو، ‌آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می‌کشد، ‌نیرویم را می‌بلعد و اراده‌ام را زایل می‌کند؟

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است. عشق ثمره‌ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه‌ای تحقق نیابد، ‌در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز تحقق نخواهد یافت

فقط عشق آدم کور است که نه زیبایی را درک می‌کند و نه زشتی را

عشق، ‌وقتی دچار غم غربت باشد، ‌از حساب زمان و هیاهوی آن ملول می‌گردد

عشق میزبانی مهربان است. گرچه برای میهمان ناخوانده، ‌خانه‌ی عشق سراب است و مایه‌ی خنده

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی‌شود، ‌جز در لحظه‌ی جدایی

عشق در ردای افتادگی از کنارمان می‌گذرد؛ ‌اما ما می‌ترسیم و از او می‌گریزیم، ‌یا در تاریکی پنهان می‌شویم، ‌یا این که تعقیبش می‌کنیم و به نام او دست به شرارت می‌زنیم

عشق رازی است مقدس برای کسانی که عاشقند، ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛
اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست

حتی عاقل‌ترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می‌شوند ؛ اما براستی، ‌عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش لبنان است

عشق واژه‌ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور، ‌بر صفحه‌ای از جنس نور نوشته می‌شود

عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون می‌کند

نخستین نگاه معشوق، ‌به روح ازلی می‌ماند که بر سطح آب‌ها روان شد،‌ بهشت و جهنم را آفرید، ‌سپس گفت: ‌"باش" و همه چیز موجود شد

آیا عشق مادر یهودا به فرزندش کم‌تر از عشق مریم به فرزندش عیسی بود؟

هنگامی که عشق دامن می‌گسترد، ‌کلام خاموش می‌شود

آدمیان محصول عشق را، ‌تنها بعد از غیبت یار و تلخی صبر و تیرگی یاس درو خواهند کرد

ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش‌های من لگام زده
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می‌کند
بگذار گرسنه‌ی گرسنه بمانم
بگذار از تشنگی بسوزم
بگذار بمیرم و هلاک شوم
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیاله‌ای بنوشم که تو آن را پر نکرده‌ای
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته‌ای
 
 
 
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
می درخشد دو نگاه
که به ناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین همه سال
دور از این جوش و خروش
می روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه
وندرین راه دراز
می چکد بر رخ من اشک نیاز
می دود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز
بینم از دور، در آن خلوت سرد
در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی
ایستاده است کسی
روح آواره کیست ؟
پای آن سنگ کبود
که در این تنگ غروب
پرزنان آمده از ابر فرود ؟
می تپد سینه ام از وحشت مرگ ،
می رمد روحم از آن سایه دور،
می شکافد دلم از زهر سکوت
مانده ام خیره به راه ،
نه مرا پای گریز است ، نه مرا تاب نگاه .
شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش
سرونازی است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهایی خویش
شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است ؟
شاید این بنده صحرای عدم
با منش یک سخن است ؟
من در اندیشه که : این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی