تبليغاتX



سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ... آوای خوش هزار تقدیم تو باد...گویند که لحظه ایست روییدن عشق ...آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·

 

 

 

خدايا , تويي سزاوار ستايشهاي نيکو, و بسيار و بيشمار تو را ستودن,

 اگر تو را آرزو کنند پس بهترين آرزويي, و اگر به تو اميد بندند, بهترين اميدي.

خدايا, درهاي نعمت به من گشودي که زبان به مدح غير از تو نگشايم, و بر اين نعمتها غير از تو را شتايش نکنم.

خداوندا, هر ثنا گويي از سوي ستايش شده پاداشي دارد, به تو اميد بستم که مرا به سوي ذخائر رحمت وگنجهاي آمرزش آشنا کني.

خدايا, اين بنده توست که تو را يگانه مي خواند, و توحيد و يگانگي تو را سزاست, و جز تو کسي را سزاوار اين ستايشها نمي داند.

خدايا, مرا به درگاه تو نيازي است که جز فضل تو جبران نکند و آن نيازمندي را جز عطا و بخشش تو به توانگري مبدل نگرداند, پس در اين مقام رضاي خود را به ما عطا فرما, و دست نياز ما را از دامن غير خود کوتاه گردان . ( که تو بر هر چيز توانايی )

خدايا ...

خدايا ...

خدايا ... 

گوشه چشمم كه از اشك پر ميشود ميفهمم كه دستانم باز تهي شده است. دستاني كه اگر تو نخواهي هرگز نمي بخشد. هرگز نميتواند ببخشد. اگر تو نخواهي من نمي توانم. اما حتي اگر اراده كني، من نميتوانم نخواهم! خداي من! خوب ميداني كه وقتي آرزويي در دل بنده ات جوانه ميزند، وقتي براي به بار نشستن درخت آرزويش، در طلب قطره اي آب، چشم نياز را با آب دعا تر ميكند، ديگر براي اراده تو هم دير شده است!
خداي من! هر زمان كه نام تو قافيه شعرهايم ميشود، وزن غزل زندگي در كفه تعادل آرام مي گيرد. قافيه از توست. وزن از تو. غزل از تو. بي تو هيچم.
خداوندا! چه شده كه وقتي كه يكي از بدترين بنده هايت، بهترين چيزها را براي يكي از بهترين بنده هايت طلب مي كند بي پاسخش ميگذاري؟ چه شده كه حافظ كلام تو، مرا در ميان جفاي خار هجران به صبر بلبل دعوت ميكند؟ آخر چه حكمتي است كه تشنه معرفتت را به آب وصال سيراب نميكني؟ ميداني كه نميدانم.
خدايا! آرزوهايم را خوب ميداني و ميشناسي. ميدانم كه ميداني. ميداني كه هر چه كردم، به شوق رضاي تو كردم. اما قفس بدگماني و سوء ظن بنده هايت، بالهاي مرا بسته و نيت نيك مرا بي سرانجام باقي گذاشته. بزرگترين نعمتي كه از تو ديده ام لذتي است كه از كمك و ياري به بندگانت به من بخشيده اي. آخر اگر قدرت آن را از من بگيري با دستان خالي چه كنم؟ به چه اميدي صبوري كنم؟ چقدر ناتوان شده ام...
چه كسي از اين آشوب شيرين قلب من خبر دارد جز خداي قلب من؟ به تو پناه مي برم اي خداي مهربان من. تنهايم مگذار.



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ چهارشنبه 22 شهریور1385 و ساعت 11:40 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

خدایا

الهی!نام تو مارا جواز ومهر تو مارا جهاز.
الهی غریب تو را غربت وطنست پس این
 
کار را کی دامن است.
الهی!ازپیش خطراز پس راهم نیست
دستم گیر که جزفضل تو پشت وپناهم نیست.
الهی!آنچه برما آراستی خریدیم واز دوجهان
محبت تو گزیدیم وجامه بلا برتن خود بریدیم
وپرده عافیت دریدیم.
الهی!دلی ده که درکار تو جان بازیم وجانی ده
که کار آن جهان سازیم.
الهی به صلاح آر که نیک بی سامانیم جمع دار
که بد پریشانیم.
الهی!آنچه دوختی پوشیدم هیچ نماند از آنچه کوشیدم.
الهی!همچو بید می لرزم مبادا که هیچ نیرزم.
الهی!دانی که بی تو هیچکسم چندان گیر دستم که درتو رسم.
الهی!هرچندکه ما گنهکاریم تو غفاری ما زشتکاریم تو ستاری.
گنج فضل توداری بی نظیر وبی یاری سزد که
جفاهای ما درگذاری.

 

 

خدایا سلام
گرچه نیمه شب وقت شب وقت ِ سلام و احوال پرسی نیست اما ستاره ها میگویند تو سلام کردن را دوست داری . امیدوارم که به حرفای دل من گوش کنی چرا که خودت گفته ای گاهی غضب میکنی و گاهی نعمت میدهی و گاهی گناهان منو میبخشی خدایا امشب منو ببخش و با دیدی متفاوت به حرفام گوش بده پروردگار مهربان دیگر بریده ام و گنگ و سرگردانم. از آدمکهایی که حتی با نگاهشون آزارم میدند خسته شدم دو رنگیا, دو روییها از من یه زنگیه روم یا رومیه زنگ ساخته . خودم نمیدونم کی هستم و چی میخوام ای کاش صبر و تحمل این بحرانها رو بهم میدادی خدایا من که از آهن و سنگ نیستم من میشکنم میسوزم و به خاک می افتم. گر چه به ظاهر ایستاده ام ولی بی سر پناه به همه جا سرک میکشم 
درد من , درد ما,  بحران بی هویتی ست که در فراز و نشیبهای زندگی گم شده فرهنگ و عاطفه و عشقی  که در طعم قرصها و دود نفرینی افیون فراموش شده و من ِ باغبان مانده ام و گلهای خشک و علفهای هرز ِ سر به فلک کشیده
خدایا یاریم کن تا همان خوب ِ با خدای دیروزی باشم
نامه ام را به قاصدکی میدهم تا برایت بیاورد اگر توانی نداشت و به بن بست رسید آنجا آن بن بست رسید آنجا خانهء توست
با من باش و در ِ رحمتت را بگشا که بی تو به این حال افتادم 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ جمعه 17 شهریور1385 و ساعت 11:6 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

خدایا
بادهای نا آرامت را بر من فروفرست
برگهای پاييزت روحم را فرو پوشانده اند
خداوندا
بارانهايت را بر من فرو فرست
گردهای پاييزی ات روحم را فرو پوشانده اند
ای خدای شادی
که روزهای آرام آفتابيت را دوست داشتم
که روزهای آرام آفتابيت را دوست دارم
خدايا

خدايا
در دنيا مرا ياد تو بس
و در عقبی مرا ديدار تو بس
خدايا
مرا آن ده
که مرا آن به
 

 

 

 

پروردگارا!
در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در طلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم.

 

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ جمعه 3 شهریور1385 و ساعت 12:3 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

>___