تبليغاتX



سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ... آوای خوش هزار تقدیم تو باد...گویند که لحظه ایست روییدن عشق ...آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·

EYES & TEARS....


There was a blind girl who hated herself because of being blind.
She hated everyone except her boyfriend.
One day, the girl said that if she could only see the world,
she would marry her boyfriend.
One lucky day, someone donated a pair of eyes to her!
Then she saw everything including her boyfriend....
Her boyfriend then asked her,” Now that u can see, will you
marry me?"
The girl was SHOCKED when she saw that her boyfriend was
blind!
She said,” I am sorry but i can't marry you because u are blind."
 Her boyfriend walked away with tears...
and said,
 "Please just take care of my eyes...."



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ پنجشنبه 29 تیر1385 و ساعت 7:17 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

مادر

همه ي بهشت ها فداي تو
 
تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟

تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟

تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي ترد و شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟

در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بوي لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه من.

براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند.واژه هايي که هيچ کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است.

اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است.
درود همه ي رودها بر تو

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 25 تیر1385 و ساعت 6:7 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

من حقیقت را در زنجیر دیده ام! من حقیقت را پاره پاره بر خاک دیده ام! من حقیقت را بر سر نیزه دیده ام/ بهرام بیضائی


ای آزادی چه زندان ها برایت کشیده ام و چه زندان ها خواهم کشید! و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد! اما خود را به استبداد نخواهم فروخت! من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است! مردی بی بیم و بی ضعف و پر صبر!/ دکتر علی شریعتی


مستی ی غزل با هیچ شرابی نیست! وقتی غزل می نویسم مست می شوم! مستی که نیست می شوم! مستی که هست می شوم/ شهیار قنبری


آی گل های فراموشی ی باغ! مرگ از باغ چه ی خلوت ما می گذرد داس به دست/ سیاوش کسرائی


آدم ها به دو گروه خوب و بد تقسیم نمی شوند، آدم ها به سمت خوبی یا بدی حرکت می کنند، یا حرکت داده می شوند




یک انسان می تواند آزاد باشد، بی بزرگ بودن! اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد، بی آزاد بودن



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ شنبه 17 تیر1385 و ساعت 5:56 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

آنگاه مرد توانگری گفت:با ما از دهش سخن بگو.

و او پاسخ داد:

هنگامی که از مال خود چیزی می دهید چندان چیزی نمی دهید.

اگر از جان خود چیزی بدهید آنگاه براستی میدهید.

زیرا که مال مگر چیست به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه می دارید؟

و مگر فردا را چه ارمغانی است از برای سگ دور اندیشی که استخوان را در زیر ریگ

بی نشان بیابان دفن می کند و خود به دنبال قافله زائران شهر مقدس می رود؟

و مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟

آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است چیزی جز تشنگی سیراب نا شدنی ست؟

هستند کسانی که از بسیاری که دارند اندکی می دهند_ آن هم برای نام و این خواهش پنهان بخشش آن ها را آلوده می کند.

و هستند کسانی که اندکی دارند و همه را می دهند.

این کسان به زندگی و برکت زندگی باور دارند و دستشان هرگز تهی خالی نمی شود.

هستند کسانی که با شادی می دهند و پاداش آنها همان شادی ست .

و هستند کسانی که با درد می دهند و ان درد تعمید آنهاست .

و هستند کسانی که می دهند و از دهش دردی نمی کشند حتی شادی هم نمی خواهند و نظری به ثواب هم ندارند.

اینها چنان می دهند که در آن درهء دور دست بتهء مورد عطر خود را در فضا می پراکند.

با دست این کسان است که خداوند سخن می گوید و از پس چشم این کسان است که او به زمین لبخند می زند.

دهش در برابر خواهش نیکوست اما دهش بی خواهش و از روی دانش نیکوتر است .

و برای گشاده دستان شادی جستجوی کسی که بستاند ار شادی دهش بیشتر است .

و آیا چیزی  هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی؟

هر آتچه داری روزی داده خواهد شد

پس هم امروز بده تا فصل دهش از آن تو باشد نه از آن میراث خوارانت.

تو بارها می گویی "خواهم داد اما به آن که سزاوار باشد"

درختان باغ تو چنین نمی گویند و گله های چراگاه تو نیز هم.

 این ها می دهند تا زندگی کنند زیرا ندادن همان است و مردن همان.

بی گمان آنکس که سزاوار دریافت روزها وشب های خود باشد سزاوار دریافت تو نیز هست.

و آنکس که سزاوار نوشیدن اقیانوس حیات بوده باشد سزاوار است که جام خود را از جوی باریک تو پر کند.

و کدام سزایی است بزرگتر از آن سزایی که در شهامت و اطمینان گرفتن_ یا نه در بخشش گرفتن_هست؟

مگر تو کیستی که مردمان باید گریبان خود را باز و غرور خود را بی پرده کنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بی شرم ببینی؟

نخست کاری کن که خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشی .

زیرا که براستی  زندگی ست که به زندگی می دهد و تو که خود را دهنده می پنداری شاهدی بیش نیستی.

و شما ای گیرندگان_و ای شما که همه گیرنده اید_منت مکشید مبادا باری بر گردن خود و بر گردن دهنده بگذارید.

همراه دهنده بر بالهای دهش او پرواز کنید زیرا که نگران دین خود شدن نیست مگر شک کردن در گشاده دستی دهنده که او را زمین دریا دل مادر است و خدای بزرگ پدر.

 

 

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ جمعه 9 تیر1385 و ساعت 5:40 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

 

واي ، باران /   باران ؛/شيشه ي پنجره را باران شست

                              /از دل من اما/چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ/من درون /قفس  سرد اتاقم  دلتنگ

                                /مي پرد مرغ نگاهم  تا دور/واي ، باران/باران ؛

پر مرغان نگاهم  را شست/خواب  رؤياي  فراموشيهاست

                                /خواب را دريابم/كه در آن دولت خاموشيهاست

من شكوفايي  گلهاي اميدم  را در رؤياها مي بينم

                        /و ندايي  كه به من  /مي گويد :/”گر چه شب تاريك است

دل قوي دار ، سحر نزديك است “/دل من در دل شب

                                      /خواب پروانه شدن مي بيند/مهر صبحدمان

داس به دست/خرمن خواب مرا مي چيند/آسمانها آبي

                    /پر مرغان صداقت آبي ست/ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند

از گريبان /تو صبح صادق/مي گشايد پر و بال/تو گل سرخ مني

            /تو گل ياسمني/تو چنان  شبنم پاك سحري ؟/نه /از آن پاكتري/تو بهاري ؟

نه/بهاران از توست/از تو مي گيرد وام/هر بهار اينهمه زيبايي را

               /هوس باغ و بهارانم نيست/اي بهين باغ و بهارانم تو/سبزي چشم تو

درياي خيال/پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز/مزرع سبز تمنايم را

                 /اي تو چشمانت سبز/در من اين  سبزي هذيان از توست/زندگي از تو و

مرگم از توست/.../باز كن پنجره را/تو اگر بازكني  پنجره را

                 /من نشان  خواهم داد/به تو زيبايي را/.../باز كن پنجره را

 من تو را خواهم برد/به عروسي عروسكهاي

                               /كودك خواهر خويش/كه در آن مجلس  جشن

صحبتي نيست  ز دارايي داماد و عروس

                       /صحبت از سادگي و كودكي است/چهره اي نيست عبوس

 

  حمید مصدق



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ جمعه 9 تیر1385 و ساعت 5:29 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

     

 

واي ، باران /   باران ؛/شيشه ي پنجره را باران شست

                              /از دل من اما/چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ/من درون /قفس  سرد اتاقم  دلتنگ

                                /مي پرد مرغ نگاهم  تا دور/واي ، باران/باران ؛

پر مرغان نگاهم  را شست/خواب  رؤياي  فراموشيهاست

                                /خواب را دريابم/كه در آن دولت خاموشيهاست

من شكوفايي  گلهاي اميدم  را در رؤياها مي بينم

                        /و ندايي  كه به من  /مي گويد :/”گر چه شب تاريك است

دل قوي دار ، سحر نزديك است “/دل من در دل شب

                                      /خواب پروانه شدن مي بيند/مهر صبحدمان

داس به دست/خرمن خواب مرا مي چيند/آسمانها آبي

                    /پر مرغان صداقت آبي ست/ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند

از گريبان /تو صبح صادق/مي گشايد پر و بال/تو گل سرخ مني

            /تو گل ياسمني/تو چنان  شبنم پاك سحري ؟/نه /از آن پاكتري/تو بهاري ؟

نه/بهاران از توست/از تو مي گيرد وام/هر بهار اينهمه زيبايي را

               /هوس باغ و بهارانم نيست/اي بهين باغ و بهارانم تو/سبزي چشم تو

درياي خيال/پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز/مزرع سبز تمنايم را

                 /اي تو چشمانت سبز/در من اين  سبزي هذيان از توست/زندگي از تو و