تبليغاتX



سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ... آوای خوش هزار تقدیم تو باد...گویند که لحظه ایست روییدن عشق ...آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·

سوتک

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم

سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز پي در پي

دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را دكتر علي شريعتي



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ سه شنبه 30 خرداد1385 و ساعت 6:20 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

 

 

ساحل زيبا .....و موجهاي خروشان

 

 ساحل زيبا و موجهاي خروشان صحنه اي زيبا را در طبيعت رقم زده اند که گوياي حکايت

 

  قصه اي ديرينه آنهاست  ، قصه اي که هر گز پايان ندارد . ونه از غرور ساحل کاسته

 

  ميشود ونه از مبارزه طلبي موجها ي خروشان کم مي شود .

 

  روزگاران بسيار قديم وقتي که خداوند متعال کره زمين را خلق نمود و خشکي و آب را در

 

  کنار هم قرار داد اين قصه بوقوع پيوست از آنجا که خداوند بزرگوار يکتا خالق زمين و

 

  آسمانها مهر و محبت را در دل آنها نشاند ، روزي آبهاي آرام درياها به ساحل زيبا

 

  پيشنهاد دوستي داد و گفت : من و تو لازم و ملزوم همديگر هستيم چقدر خوبه که من تو

 

  دو دوست خوب هم با هم باشيم .

 

  ساحل که بسيار مغرور و خودپسند بود و کبر ،فخري که به آبهاي زيبا ميفروخت براي

 

  دوستي  او شرط گذاشت و گفت : بايستي پاک و زلال شوي تا بتواني دل سنگ مرا

 

  بشوئي و مهر محبت را جايگزين اينهمه خودپسندي کني ....آب روان و موج آرام آرام از

 

  ساحل دور شد و زماني که پاک و زلال و روشن شفاف شد با آرامش خاصي برميگردد و

 

  تن ساحل زيبا را شستشو ميدهد . ولي باز با غرور بي جاي ساحل روبرو ميشود و با دلي

 

  شکسته به اعماق درياها باز ميگردد در هنگام دور شدن موجها  ، ساحل ندا داد  :

 

  هر وقت رنگ موجهايت آبي شد بيا تا رنگ خاکي مرا در خود غرق  کند .

 

  بعد از گذشت مدتي آبهاي زلال و شفاف و روشن آبي رنگ به ساحل نزديک مي شوند

 

  ولي  ساحل مغرور با توجه به غرور بيش از حد خود و ديدن ميهمانان فصلي خود خيلي

 

  خودپسندانه موجها را از خود راند و از دوستي با او سر با زد و گفت : برو و با تمام

 

  قوايت برمن بتاز که شايد بتواني غرورم را در هم بشکني .....

 

  آبهاي روان شفاف پاک به آارامي از ساحل دور شدند و در شبي طوفاني با موجهاي

 

  خروشان و سهمگين بر ساحل مي تازد تنها مقداري از شن و ماسه هاي کنار ساحل را با

 

  خود به اعماق  درياها مي برد ....و اين نبرد که نميدانم جهت د وستي است يا دشمني

 

  ديرينه ساليان سال ادامه دارد و به گمانم دنيا تا دنياست اين قصه ناتمام بما ند .

 

  بنظر حقير دلتنگي غروب ساحل نيز بخاطر دلتنگي موجها است .

 

  آيا فکر کرده ايد چرا اين دوستي اتفاق نمي افتا د ؟

 

  يکي از دلايل مي تواند اين باشد که بعد از دوستي موجها و آبهاي شفاف و زلال با ساحل

 

  زيبا ، آبها تمامي خشکيها را در خود مي بلعد و ديگر هيچ جنبنده اي نه از ساحل زيبا و

 

  نه از درياها و آبهاي روان مي تواند استفاده کند .

 

  ساحل زيبا بخاطر ما انسانهاي دانا هنوز که هنوز از دوستي با درياها سرباز ميزند .

 

  کي و چه کسي به او اين را آموخته است ...؟؟!!



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 7 خرداد1385 و ساعت 10:51 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

>___