تبليغاتX



سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ... آوای خوش هزار تقدیم تو باد...گویند که لحظه ایست روییدن عشق ...آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 31 اردیبهشت1385 و ساعت 11:44 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

سخنان ناب

ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت
سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد.

                  ***********************

سقوط  
درختي که به زمين سقوط مي کند شاخه هايش بيشترازريشه هايش هستند.

                 **********************

آموخته‌ايم  
آموخته‌ايم كه همه مي‌خواهند روي قله كوه زندگي كنند اما تمام شادي‌ها وقتي رخ مي‌دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.

                  ********************

زندگي دو نيمه است. نيم اول به اميد نيم دوم و نيم دوم در حسرت نيم اول

                   *****************************

«شاديهاي شما همان غمهاي شماست که نقابش را برداشته اند . و چاهي که خنده هايتان از آن مي جوشد همان است که از اشکهايتان پر شده است.» جبران خلیل جبران

اگر مردم  
اگر مردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند سياه بخت بوده ام ، دستانم را باز بگذاريد تا همگان بدانند به دست کسي پيوند نخورده است ، چشمانم را باز بگذاريد تا همگان بدانند چشم به راه از دنيا رفته ام و در اخر سليبي از يخ بر مزارم بگذاريد تا بجاي مادرم برايم اشک بريزد.

          



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ شنبه 16 اردیبهشت1385 و ساعت 11:9 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

سخنان امام علي

بدگويي پشت سر ديگران سلاح ناتوان هاست.

دانش بزرگترين  گنج است.

بي ريايي بالاترين درجه ايمان است.

زبان بيان كننده خرد است.

نشانه ناداني خودپسندي است.

بالاترين بخشش ها گذشت است.

براستي اگر فروتن باشي خداوند تو را بلند مرتبه ميگرداند.

بسا سكوتي كه از سخن گفتن گويا تر باشد.

زيبايي مرد با وقار بودن اوست.



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 10 اردیبهشت1385 و ساعت 5:26 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

_در پيچ و خم زندگی
خسته از گذشته
هزار راه نرفته
پشت سرم هيچ كس نيست
همه ی دوستانم مرا فراموش كرده اند
خسته شدم
از راههای رفته
از دروغها
از خيلی ها كه در رفاقت محبت می كردند
اما در باطنشان چيز ديگری بود
خسته شدم
از دردها
از دوست داشتن ها
از جوانی
از ...



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 10 اردیبهشت1385 و ساعت 5:11 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

"""خدایا"""

 

خدای من،

ای تنها،خدای من؛

انهدام وجود من را میبینی؟تمام بدنم به ذره ای رسیدن را میبینی؟تمام وجودم به کوچترین قطعات،آمدنم را میبینی؟

آخر چرا من ؟چرامن ؟من که جز سپاس و تشکر از تو،کاری انجام ندادم؟!!من که در هر لحظه یاد تو بودم و در هر جا تو را با خود میدیدم!!پس چرا من؟پس چرا من را در این آزمایش سخت قرار دادی؟چرا من را ..چرا من را حالا به خود واگذاشتی؟!!چرا در تمام آن جائی که می باید تو با من باشی همیشه من را تنها گذاشتی؟!!!!

حالا که از تمام آزمون هائی که برایم تعین  کردی گذشتم ، که تمام این مراحل همانند حرکت بر روی لبه تیز مرگ و زندگی بود ،و روزی هزار بار از زندگی ام  سیر شدم و از مرگم لبریز...چرا در این گوشه ،در گوشه  ای که هیچ کس برای من نمانده .. هیچ کس برای من و همه در برابر من هستند، به این کنارانداختی؟!!مانند دستمال کهنه ای که هیچ نیست به بیرونه انداختی؟!!

ای تنها،خدای من؛

جز این که نخواستم انسان باشم(!) ، و خواستم انسان باشم(!) ،من را در این میدان کار زار ،در این جنگل وحشی،در این بیابان بی آب ،در این  کوهستان سرد ،در این برج پیر و فرسوده، رها کردی،که مانند جغدی تنها  ،درگوشه ای خواب مرا فراگیرد؛که این خواب ،خواب مرگ است و من را همانند برگ پائیزی به حاشیه خواهد برد و به گوشه ای تبعید خواهد کرد و مرا به مرگ تدریجی ناخواسته خود آراسته خواهد  رساند......

ای تنها ،خدای من ؛

مرا همچون فرشته ای آفریدی ،همچون دیوانگان آموزش دادی،همچون مردان به بلوغ رسانیدی و حال همانند سرداری پیرو شکست خورده،همچون یک گوزن وحشی از گله جدا مانده که در پایان  زندگیش بی اختیار به گوشه ای پناه میبرد و لحظه مرگ خود را به انتظار میکشد ،مرا به گوشه ای پناه دادی که به لحظه مرگم برسم....

ای تنها ،خدای من ؛

تو هم در این لحظه ی فروریختن ،شادی؟!!!!!!!

 روز مرگم فرارسیده، که روز مرگ یک انسان که برای تو به وجود آمده و برای تو جنگیده و برای تو زندگی کرده ،روزی خواهد بود که تمام باورهایش را به دست آتش خانه سوز ، باد ویرانگر،سیل غارتگر ،جوخه های اعدام دهدو باور کند که دیگر هیچ باوری برایش نیست...

ای تنها ،خدای من ؛

من هیچ گاه نخواستم انسان اینجائی باشم که من انسان زمینی نخواهم شد ، که انسان زمینی  تمام روحش در زمین خواهد ماند، که انسان زمینی بودن مرگ وجودیت انسان است.

حال که بعد از سالها سوختن و شکستن و زخم خوردن،روزی هزار بار بر لبه تیز و بارک و کوتاه مرگ وزندگی دویدن و بالاو پائین پریدن،باید به گوشه ای بروم و همانند یک درخت تنها ،همانند یک گوزن پیر و همانند  برج نیمه مخروبه،که همه از فرو ریختن سقف از آن فرار میکنند و هیچ گاه به این تنها پناه نمیبرند ،در گوشه ای منتظر از میان رفتن ،مردن ،سوختن و نابود شدن باور های خود باشم .

ای تنها،خدای من ؛

من انسان  بدون باور های خود هیچ است.اگر روز مرگ باور های من فرارسیده ،پس روز مرگ انسانی بودنم فرارسیده ؛که روز مرگ انسان فرارسیده..

ای تنها ،خدای من ؛

از تو میخواهم و میطلبم ...

مرا انسان زمینی مگردان که انسانیت او فنا پذیر است...

ای تنها،ای تنها ،ای تنها ،خدای من ؛

از تو میپرسم

اینگونه مرگم را میپسندی؟!!!!!!

 

((خدایا بر من زیستی عطا کن ،که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم،و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.برای اینکه هرکس آنچنان میمرد که زندگی میکند.خدایا تو چگونه زیستن را به من  بیاموز، که چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

                                                                  

 

                                                                             دکتر علی شریعتی

 

 

                        



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ سه شنبه 5 اردیبهشت1385 و ساعت 2:48 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

>___