تبليغاتX



سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ... آوای خوش هزار تقدیم تو باد...گویند که لحظه ایست روییدن عشق ...آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·

 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

 

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

 

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

 

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

 

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت

 

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست

                                      

 

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 25 دی1384 و ساعت 12:47 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

هیچ وقت برای رفتن دیر نیست....

بمان و ماندن را تجربه کن

سفر چیزی نیست که با بستن یک چمدان بتوانی تمام غربت را داخلش جا بدهی

تو باید با شقایق وداع کنی

باید ریشه ی تمام علایقت را از زمین بکنی

باید احساس دوست داشتن را به گورستان ابدی تمام عشقهای پاک بفرستی

همیشه دل بستن آسان است و چه سخت دل بریدن

روح تو وسیع تر از آن است که دیگر مرا دوست نداشته باشد

و قلب من کوچکتر از آن است که تو را فراموش کند

کسی تو را صدا می زند

آهنگ سفر دارد

اما تو فقط وفقط به خاطر کسی که روزی دستهایش را گرفتی

می مانی

تو معنای تمام حرفهای آسمان را می فهمی

پس بمان و تفسیر کن آن چه را که آسمان روز رفتنت

برایت خواهد خواند                    

                              ... 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ چهارشنبه 21 دی1384 و ساعت 9:53 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

چراغی سوسو کنان به دست می گیرم

چشم هايم خسته است

ذهنم پر تشويش

قلبم پر درد

گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند

لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند

انتظاري تلخ

نه

انتظار شيرين است

چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است

وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است

انتظارم ديگر رو به پايان است

با بودن تو

ذهنم پر از آرامش

قلبم مملو از عشق

چشم هايم پر شور

اما

لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند

وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند

باز هم

قلبم پر درد

ذهنم پر تشويش

 

ياد باد آن روزگاران ياد باد



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ شنبه 17 دی1384 و ساعت 11:21 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

منم غریبی سرگردان در کوچه های عزلت

     کفن پوش یک دل بی مرهم

     تسبیح به دست   از حرمت سایه ها می گذرم.

در مرگ لحظه ها

     از عرصه صدایی کم رنگ

    به آغوش خاموش دلم    فرا خوانده می شوم.

  صدای پای شب را

                         دور از چشم باران

                                          دفن می کنم.



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ شنبه 10 دی1384 و ساعت 10:21 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

  

در شب کوچک من،افسوس...............باد با برگ درختان میعادی دارد

                         در شب کوچک من دلهره ویرانیست

گوش کن: وزش ظلمت را میشنوی؟...........من غریبانه به این خوشبختی مینگرم

                               من به نومیدی خودم معتادم

گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی میگذرد..................ماه سرسخت و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است........ابرها،همچون انبوه عزاداران

                                لحظه باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای و پس از آن،هیچ..................پشت این پنجره شب دارد میلرزد

و زمین دارد باز میماند از چرخش.............پشت این پنجره یک نامعلوم

                                   نگران من و توست

   ای سراپایت سبز:

دستهایت را چون خاطره ای سوزان،در دستان عاشق من بگذار و

  لبانت را چون حسی گرم از هستی،به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار

                                باد ما را با خود خواهد برد......

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ جمعه 9 دی1384 و ساعت 1:14 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

  در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند سقوط تکراری است

آی پرندهء مهربان

برای حرمت پرواز

حتی اگر می توانی

آسمانت را عوض کن

 

 

 

اگر چه بوی خستگی بالهایت به مشام می رسد اما پیام دلنشین

پروازت چشم را میخکوب آسمان نموده است .

 

 

 

 

 

در باغ پدرم دو قفس هست . در یکی شیر و در دیگری گنجشکی است بی آواز .

هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید : " بامدادت خوش ای برادر زندانی " .

                                     جبران خلیل جبران

                                               



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ شنبه 3 دی1384 و ساعت 9:55 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

وصيت»

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:

 

من مي شناختم اورا

نام تورا هميشه به لب داشت

حــــــــــــــــــتـــــــــــــــــي

در حال احتضار

آن دلشكسته عاشقِ بي نام و بي نشان

آن مرد بي قرار

 

روزي اگرسراغ من آمد به او بگو:

 

هر روزپاي پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نمي كرد

جز با درخت سرو

در باغ كوچك همسايه،

شبها به كارگاه خيال خويش

تصويري از بلنداي اندام مي كشيد

و در تصورش

تصوير تو بلند ترين سرو باغ را

تحقير كرده بود

 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:

 

اوپاك زيست

پاك تر از چشمه هاي نور ))

همچون زلال اشك

يا چون زلال قطره باران به نوبهار

آن كوه استقامت