تبليغاتX



سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ... آوای خوش هزار تقدیم تو باد...گویند که لحظه ایست روییدن عشق ...آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·

 

 

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ سه شنبه 29 آذر1384 و ساعت 3:40 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

 

مثل يك پرنده كوچك

                       بر بال نسيم سوار شويم

 

و پرواز به انتها..........

 

                 هميشه آغاز كردن سخت است

 

                     و پايان يافتن دلگير

 

سرك بكشم

                            به هواي پاك زندگي

 

                          و لابلاي شاخ و برگهايش

 

چه شيرين است

                      شهد زندگي

                                              ولي به كام من بسي تلخ است



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 27 آذر1384 و ساعت 3:35 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

دوستت دارم،        I love you

چون بیش از هر کیش و آیینی        Because you have done

به رویش من یاری رسانده ای.          More than any creed

فراتر از هر سر نوشتی،          Could have done

شادی را به من ارزانی داشته ای.          To make me good

این همه را هدیه داده ای،            And more than any fate

بی هیچ تماسی،کلامی یا اشارتی.         Could have done

به این کار توانا گشته ای،         To make me happy.

چون خود بوده ای،           You have done it

شاید دوست بودن در نهایت به این معنا باشد.             Without a touch

Without a word

Without a sing

You have done it

By being yourself

Perhaps that is what

Being a friend means

After all.

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ پنجشنبه 24 آذر1384 و ساعت 2:7 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

آنگاه که کسی در اندیشه توست،               When someone cares

گفتن آسان تر است،           it is easier to speak

شنیدن آسان تر است،       it is easier to listen

بازی کردن آسان تر است،      it is easier to play

کار کردن آسان تر است،      it is easier to work

 

آنگاه که کسی در اندیشه توست،        when someone cares

خندیدن آسان تر است.         It is easier to laugh

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ چهارشنبه 23 آذر1384 و ساعت 10:8 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

باید بروم و خواهم رفت

مسافری بیش نیستم با کوله بار اندوه

مبدام خاک نیستی و مقصدم حریم چشم های توست

زیاد زیسته ام ومستحق نبوده ام

حال باید بروم

من از راه دور آمده بدو و اینجا فقط استراحت گاهم بود

باید بروم و خواهم رفت

در هر گوشه ای که اتراق کردم

تکه ای از وجودم را به آنجا بخشیدمو آخرین تکه ی ممکن را که قلبم بود

در اینجا به خاک سپردم

که اگر روزی پشیمان شدی حد اقل چیزی از من به یادگار داشته باشی

باید بروم و خواهم رفت

تنها چیز با ارزشی که دارم فقط پاهایم هستند

اینها را به زور از چنگ شیطان حفظ کرده ام

و با آنها میروم

باید بروم همه منتظر رفتن منند

یادم باشد که سلامت را به سفر برسانم

خواهم رفت و تا ابد باز نخواهم گشت

شاید در استراحت گاه بعدیپاهایم را به امانت بسپارم

و برای همیشه قید سفر را بزنم

باید بروم و

رفتم...

خدا نگه دارت



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ سه شنبه 22 آذر1384 و ساعت 10:45 قبل از ظهر

|+|