تبليغاتX



سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ... آوای خوش هزار تقدیم تو باد...گویند که لحظه ایست روییدن عشق ...آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·

 

تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام

                   دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام

         دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و

بهاي نخستين گناه تو را به خاطر دوست داشتن

                         دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي كساني كه دوست نميدارم

 دوست مي دارم...             

                                                

                 

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 3 خرداد1388 و ساعت 7:1 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

 

اى هميشه خوب

ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !

فريدون مشيرى



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت 6:16 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

وقتی ...

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم .

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن ،

 

                           

او رفت من خود او را فرستادم رفت ولی پس از رفتن او احساس ،

کردم که هیچ کس را نمی توانم واقعا دوست داشته باشم

باور کنید هیچ نمی دانستم ، که با مرگ او ، عشق من هم برای همیشه

میمیرد ، ولی چه کار می توانم بکنم ... رفته بود .. مرده بود .. و هرچه داشتم

با خودش ، همرا با خودش ، برده بود : وداع را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم ...

افسوس ...

                                



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ جمعه 15 شهریور1387 و ساعت 9:15 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

 

امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...

 

 

نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام
تا ترا آرزو کنم!!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز ترا آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است !!
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ  ندارم!!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردی ......

 

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ سه شنبه 5 شهریور1387 و ساعت 2:19 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

دیگر هیچ فرقی نمی كند آسمان قد پیاله باشد یا دریا
  حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت كفش هم ببینم ؛ نمی پرسم دستان چه كسی برایت یاس و انار و كبوترآورده بود ؟!
        می روم دنبال كسی كه با من تا نور می آید ... با من تا ستاره با من تا خورشید ، تا دریا ...
                                               می روم و دیگر نمی پرسم

                         حالا می توانم لباس های سبزم رابیرون بیاورم و سیاه بپوشم 
                         دیگر نه رد پای پروانه را دنبال می كنم ، نه رنگین كمان را ...

                                                 همه چیز مال خودت
  تمام روزهای بارانی را از آستین آسمانت خشك كن ، نام مرا هم در كوچه ای بن بست تنها بنگار و برو 

      انگار نه انگار صدای گریه ای غریب از قصه های سفید دفتری ، آیینه ات را خاموش می كند
                                               عجیب احساس تنهایی میکنم 

                               با تمام وجود حس میکنم که هیچ کس نیست، هیچ کس
   نشسته ام و به هر چه شکستنی در جهان است می اندیشم ! به شکل ماه در قاب حوض و به خواب پلکهای بیدار ...


                                                      میـــــــدانـــــی ؟
                 با این چشمهای بسته هرگز نخواهی توانست چشم انتظار آمدن کسی باشی ...!
                                راستی دست هایت را هم از گوش هایت بردار، 
                                  این ها که گفـــــــــتم همه بی صدا می شــــــــکستند ... 
                                          مثل دل من ... دل کوچک و ساده من

                                                                                                                                      

بالای گور خود می ایستم

چه می بینم میان کفن پوش سپیدی خوابیده ام

آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم

کنار مزارم می نشینم دست روی صورتم می کشم برای خود گریه می کنم

کسی نیست.......... کسی نیست

یاد زنده بودنم آزارم می دهد

یاد روزی که تنهایی ام را فروختنم اما فردا دوباره پیش خودم بود

یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع می کردم و دستانم غرق به خون می شد

یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی رهرویی

یاد روزی که به قله ی بلند عاشقی رسیدم اما معشوقم مرا به ته دره هل داد

گریه ام پایانی ندارد

دوباره خود را نگاه می کنم

 

شادتر از دیروز زنده بودنم که بالی برای پرواز نداشتم ...

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 7:30 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

                       

جهان خسته است , تنم خسته است , دلم از این همه نیرنگ شکسته است , خدا هم شاید اینک خسته است و شاید هم رها کرده است این مردمان مردم نماها را

من اینجا بس غریبم غربتم را چاره ای نیست , پاسخی نیست , بالینی که سر بر آن فرود آرم وهرآنچه درون سینه ام تنگی کند بیرون بریزم اندکی آرامش یابم

محبت را سرایی نیست , سلامت را جوابی نیست , نگاهت را نگاه گرم مهرآمیز یاری نیست. من اینجا بس غریبم , غریبی آنچنان بر جان می تازد که جانم را برایش هیچ نایی نیست... میان این همه مردم کسی آیا نگاهم را نمی بیند؟! نگاهی خسته و گاهی پوشیده شده از اشک چندین ساله ام را آیا کسی نمی بیند؟! کسی باور نمی دارد رنجی هست, عذابی هست خشمی هست

 

...!!و شاید هم خدایی هست

  

                



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ جمعه 7 تیر1387 و ساعت 7:15 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
 
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
 
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

 گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

 به حرمت خنده هایمان ! نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار...

 

                                                                     

 

نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!
حالا یاد گرفته ام
که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.
یاد گرفته ام
که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند ...
 یاد گرفته ام
که بشنوم: تا فردا ...
و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند...

 

                                                           

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 6:57 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

آرام تر بگذر

آرام تر بگذر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
.
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید...

     

               

 

 
من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا نمی شه نمیدانم: قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ... از بي وفايي .... نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره .... اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم ..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن  آری همون دلی که  تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه  " نه دلم واست تنگ نشوده" شوده تنها دروغ من چرا دلتنگ تو باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم  توی که از جدا شودن نوشتی روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام   نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.
 
به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت  هیچی فروخته شود.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري درهمان دامنه ها و  دور از  دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده من, همين  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم

 

 سلام به دوستای گلم...

امیدوارم حالتون خوب باشه  یه خواهشی ازتون داشتم اینکه لطف کنید وبلاگ منو در قسمت وبلاگهای دوستان اد کنین چون ماشالله اینقد دوستای گلم زیادن که وقت نمیکنم به همشون خبر بدم.ممنون میشم اگه اینکارو بکنین....

دوستدار همتون "سمیرا"

 

           

 

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ چهارشنبه 14 فروردین1387 و ساعت 6:4 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

هر چه بود همين بود ، نه دروغ بود و نه خيال ...
هر چه بود باريدن باران بود و خيال سبك شدن اين بغض
رويا را در واقعيت حل كردن و نوشيدن جرعه اي بيتابي
دل بستن به نگاهي باراني و صدايي صبور
مسخ دستاني كه هميشه داغ بود از بودن
هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگي
هر چه بود همين بود...
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سكوت ؟
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه دلتنگي ؟
تو مي داني كه چه شد كه من ماندم و اين همه سرگرداني ؟
تو مي داني چرا هر چه اين نگاه مي بارد ، اين بغض سبك نمي شود ؟!
چقدر گفتم اينهمه بي نشان شدن دلتنگ ترم مي كند؟
چقدر گفتم اينهمه زمزمه نبودن بيتاب ترم مي كند؟
من گفتم اما تو باور نكردي
دلتنگ تر شدم ...
بيتاب تر شدم ...
بعد هم من ماندم و خودم !
من ماندم واين همه فراموشيه گاه و بيگاهي كه به نگاهت چنگ مي اندازد

من ماندم و ...
بگذريم !
نمي دانم چرا هميشه براي گرفتن سهممان دير مي رسيم !
هميشه وقتي مي رسيم كه ديگر هيچ نمانده جز حسرت !
نمي دانم من دير رسيدم يا تو زود رفتي !
باورت مي شود قصه تمام شده باشد و نگاه هميشه منتظر من هم
تو مانده باشي و يك دنيا بي خيالي سرد كه تن لرزان خيالت را رنجور كند
تو مانده باشي و يك دينا توجيه ؟
تو مانده باشي و يك دنيا دروغ
تو مانده باشي و يك دنيا خيالات پوچ
باورت مي شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشي و هيچ ؟
باورت شود!
قصه تمام شد!!!
تو ماندي و هيچ

 

راستش نمیدانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی میاورد یا نه...
اما بگذار آیینه وار اقرار کنم...
پشیمانم...
از تمام حس هایی که نثار این یخ بسته های سنگی کردم...
از تمام لبخند هایی که با تایید اهل دل به روترشی اهل عقل زدم
از تمام سادگی های بی جواب مانده ام...
از تمام نیمه های پر لیوان ها که دیدم...
سخت...
پشیمانم...!
پشيمان ميشوم شايد...!
از اينکه ماندم و رفتی...
پشيمان ميشوی روزی...
از اينکه رفتم و ماندی...!

                    

                 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 10:55 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

 

دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم
برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!
من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟

تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟

نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .

میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .

افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .   

عزیز غزلهای ننوشته ام  خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در  این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟

تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی

تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی

و من دعا میکنم هرگز در پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .

عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد

                              

 

می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم

می خواهم بگذرم،
از تو
از عشق ویران کنندهء تو
از منی که با تو بوجود میامد
و چه غریب بود

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد...

 

 

 

 

اینو تقدیم میکنم به یکی از بهترین دوستام که این روزا آسمون دلش یکمی ابریه...

 

                                 

 

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ یکشنبه 21 بهمن1386 و ساعت 7:45 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

>___