تبليغاتX



سر سبزترین بهار تقدیم تو باد ... آوای خوش هزار تقدیم تو باد...گویند که لحظه ایست روییدن عشق ...آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد



۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·
۩ ۩ ●•▪·کهکشان آرزوها۩ ۩ ●•▪·

آرام تر بگذر

آرام تر بگذر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
.
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید...

     

               

 

 
من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا نمی شه نمیدانم: قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ... از بي وفايي .... نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره .... اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم ..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن  آری همون دلی که  تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه  " نه دلم واست تنگ نشوده" شوده تنها دروغ من چرا دلتنگ تو باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم  توی که از جدا شودن نوشتی روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام   نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.
 
به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت  هیچی فروخته شود.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري درهمان دامنه ها و  دور از  دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده من, همين  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم

 

 سلام به دوستای گلم...

امیدوارم حالتون خوب باشه  یه خواهشی ازتون داشتم اینکه لطف کنید وبلاگ منو در قسمت وبلاگهای دوستان اد کنین چون ماشالله اینقد دوستای گلم زیادن که وقت نمیکنم به همشون خبر بدم.ممنون میشم اگه اینکارو بکنین....

دوستدار همتون "سمیرا"

 

           

 

 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ چهارشنبه 14 فروردین1387 و ساعت 6:4 بعد از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

هر چه بود همين بود ، نه دروغ بود و نه خيال ...
هر چه بود باريدن باران بود و خيال سبك شدن اين بغض
رويا را در واقعيت حل كردن و نوشيدن جرعه اي بيتابي
دل بستن به نگاهي باراني و صدايي صبور
مسخ دستاني كه هميشه داغ بود از بودن
هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگي
هر چه بود همين بود...
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه سكوت ؟
تو مي داني چه شد كه من ماندم و اين همه دلتنگي ؟
تو مي داني كه چه شد كه من ماندم و اين همه سرگرداني ؟
تو مي داني چرا هر چه اين نگاه مي بارد ، اين بغض سبك نمي شود ؟!
چقدر گفتم اينهمه بي نشان شدن دلتنگ ترم مي كند؟
چقدر گفتم اينهمه زمزمه نبودن بيتاب ترم مي كند؟
من گفتم اما تو باور نكردي
دلتنگ تر شدم ...
بيتاب تر شدم ...
بعد هم من ماندم و خودم !
من ماندم واين همه فراموشيه گاه و بيگاهي كه به نگاهت چنگ مي اندازد

من ماندم و ...
بگذريم !
نمي دانم چرا هميشه براي گرفتن سهممان دير مي رسيم !
هميشه وقتي مي رسيم كه ديگر هيچ نمانده جز حسرت !
نمي دانم من دير رسيدم يا تو زود رفتي !
باورت مي شود قصه تمام شده باشد و نگاه هميشه منتظر من هم
تو مانده باشي و يك دنيا بي خيالي سرد كه تن لرزان خيالت را رنجور كند
تو مانده باشي و يك دينا توجيه ؟
تو مانده باشي و يك دنيا دروغ
تو مانده باشي و يك دنيا خيالات پوچ
باورت مي شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشي و هيچ ؟
باورت شود!
قصه تمام شد!!!
تو ماندي و هيچ

 

راستش نمیدانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی میاورد یا نه...
اما بگذار آیینه وار اقرار کنم...
پشیمانم...
از تمام حس هایی که نثار این یخ بسته های سنگی کردم...
از تمام لبخند هایی که با تایید اهل دل به روترشی اهل عقل زدم
از تمام سادگی های بی جواب مانده ام...
از تمام نیمه های پر لیوان ها که دیدم...
سخت...
پشیمانم...!
پشيمان ميشوم شايد...!
از اينکه ماندم و رفتی...
پشيمان ميشوی روزی...
از اينکه رفتم و ماندی...!

                    

                 



نوشته شده توسط ღღஜღღسمیراღღஜღღ تاریخ شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 10:55 قبل از ظهر

|+|

http://amantes.blogfa.com

 

 

دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم
برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!
من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟

تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟

نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .

میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .

افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .   

عزیز غزلهای ننوشته ام  خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در  این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟

تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی

تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی

و من دعا میکنم هرگز در پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .

عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد

                              

 

می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،
برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را